
امروز دهمین سالگرد اعزام من به خدمت است
در تاریخ ۱۸/۸/۷۸
چه زود گذشت و چه زود
یکی از حوادث تاریخ که دورنمایی از تلألؤ شخصیت امام سجاد (ع) را به ما می نمایاند - گرچه سراسر زندگی امام درخشندگی و شور ایمان است - قصیده ای است که فرزدق شاعر در مدح امام (ع) در برابر کعبه معظمه سروده است . مورخان نوشته اند : "در دوران حکومت ولید بن عبد الملک اموی ، ولیعهد و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت .
چون به منظور استلام (لمس) حجر الاسود به نزدیک کعبه رسید ، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل شد ، ناگزیر قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند ، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف پرداختند .
در این هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن الحسین علیهما السلام که سیمایش از همگان زیباتر وجامههایش از همگان پاکیزه تر و شمیم نسیمش از همه طواف کنندگان دلپذیرتر بود، از افق مسجد بدرخشید و به مطاف درآمد ، و چون به نزدیک حجر الاسود رسید ، موج جمعیت در برابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت ، تا به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت .
تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگیخت و در همین حال که آتش کینه در درونش زبانه می کشید ، یکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آمیخته به حیرت گفت : این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای او خلوت گردید؟ هشام با آن که شخصیت امام را نیک می شناخت ، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به او مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلامش قرار گیرند ، خود را به نادانی زد و در جواب مرد شامی گفت : "او را نمی شناسم "
در این هنگام روح حساس ابو فراس (فرزدق) از این تجاهل و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود ، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خویی آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود بیندیشد ، رو به مرد شامی کرد و گفت : اگر خواهی تا شخصیت او را بشناسی از من بپرس ، من او را نیک می شناسم . آن گاه فرزدق در لحظهای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح ، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه میگرفت ، با حماسههای افروخته و آهنگی پرشور و سیل آسا بر زبان راند ، و اینک دو بیتی از آن قصیده و قسمتی از ترجمه آن :
هذا الذی تعرف البطحاء وطأته والبیت یعرفه والحل والحرم
هذا الذی احمد المختار والده صلی علیه الهی ما جری القلم
او همان کسی است که سرزمین "بطحاء" جای گامهایش را می شناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائیش همدم وهمقدمند .
این کسی است که احمد مختار پدر اوست، که تا هر زمان قلم قضا در کار باشد،
درود و رحمت خدا بر روان پاک او روان باد ... این فرزند فاطمه، سرور بانوان جهان است و پسر پاکیزه گوهر وصی پیغمبر است، که آتش قهر و شعله انتقام خدا از زبانه تیغ بی دریغش همی درخشد.
... و از این دست اشعاری سرود که همچون خورشید بر تارک آسمان ولایت می درخشد و نور می پاشد . وقتی قصیده فرزدق به پایان رسید، هشام مانند کسی که از خوابی گران بیدار شده باشد ، خشمگین و آشفته به فرزدق گفت : چرا چنین شعری - تا کنون - در مدح ما نسرودهای ؟ فرزدق گفت : جدی بمانند جد او و پدری همشأن پدر او و مادری پاکیزه گوهر، مانند مادر او بیاور تا تو را نیز مانند او بستایم .
هشام برآشفت و دستور داد تا نام شاعر را از دفتر جوایز حذف کنند و او را در سرزمین "عسفان" میان مکه و مدینه به بند و زندان کشند . چون این خبر به حضرت سجاد (ع) رسید دستور فرمود دوازده هزار درهم به رسم صله و جایزه نزد فرزدق بفرستند و عذر بخواهند که بیش از این مقدور نیست .
فرزدق صله را نپذیرفت و پیغام داد : من این قصیده را برای رضای خدا و رسول خدا و دفاع از حق سرودهام و صلهای نمیخواهم . امام (ع) صله را بازپس فرستاد و او را سوگند داد که بپذیرد و اطمینان داد که چیزی از ارزش واقعی آن ، در نزد خدا کم نخواهد شد .
ادامه مطلب
«قال الله تعالى لنبیه صلى الله علیه و آله و سلم فی لیلة المعراج: اعطیتك كلمتین من خزائن عرشی لا حول و لا قوة الا بالله و لا منجا منك الا الیك(1) معناى بلند و فواید فراوانى دارد.
امام باقر(سلام الله علیه) در تفسیر این ذكر فرمودند: آنجا كه قدرتى را به جا صرف كرده و خدا را اطاعت كردهاید، این قدرت بر اطاعت، از ناحیه خداست و آنجا كه معصیت نكردهاید، در حقیقت، عنایت الهى بین شما و آن معصیت حائل شده است. پس لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم یعنى: لا حول لنا عن معصیة الله الا بعون الله و لا قوة لنا على طاعة الله الا بتوفیق الله عزوجل.(2)
گاهى انسان را به گناه دعوت مىكنند، اما مانعى در مسیرش پدید مىآید. او نمىداند راهى كه به آن دعوت شده است، راه گناه است و یا نمىداند چرا راهبندان شد، اما بعد مىفهمد او را به مجلس گناه دعوت كرده بودند و این راهبندان، همان حول الهى بود كه بین او و گناه حائل شد. این كه ما در نماز مىگوییم: «بحول الله و قوته اقوم و اقعد» به این معنا نیست كه فقط در حال نماز كه برمىخیزیم و مینشینیم، بقوة الله است؛ بلكه به این معناست كه همه حركات و سكنات ما، در نماز و در غیر نماز به قوت الهى است.پیامبر اكرم(صلى الله علیه و آله) این ذكر شریف را ذكر فرشتگان حامل عرش معرفى كرده است: تسبیح حملة العرش(3) و در برخى روایات تفسیرى آمده است كه فرشتگان حامل عرش نیز كه ذات اقدس خداوند از آنان به الذین یحملون العرش(4) یاد مىكند، هنگامى كه حمل عرش الهى، یعنى مقام فرمانروایى خدا، برایشان دشوار بود ذكر «لا حول ولا قوة الا بالله العلى العظیم» را به آنان آموختند: "اعلمكم كلمات تقولونها یخف بها علیكم. قالوا: و ما هی؟ قال: تقولون: بسم الله الرحمن الرحیم ولا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم و صلى الله على محمد و آله الطیبین فقالوها فحملوه.(5)
ادامه مطلب

امام صادق علیه السلام در سفارشهاى خود به عبدالله بن جندب پس از هشدار بهشیعیاننسبتبه دامهاى شیطان، ویژگىهاى برجسته دوستان حقیقى خود را برمىشماردكهعبارت است از:
توجه آخرت
«لقد جلت الاخرة فى اعینهم حتى ما یریدون بها بدلا... و انما كانت الدنیا عندهم بمنزلة الشجاع الارقم والعدو الاعجم»؛ آخرت در نگاه آنها بسیار بزرگ است، به اندازهاى كه چیزى را با آنعوض نمىكنند... و دنیا نزد آنها همانند مار گزنده و دشمن بىزبان است.
انس با خدا
«انسوا بالله واستوحشوا مما به استاءنس المترفون»؛ آنها با خدا انس گرفتهاند و از آنچه كه مال اندوزان به آن انس گرفتهاند، در هراسند.
مومنان از نعمتهاى الهى بهره مىبرند اما به آنها وابسته نمىشوند. وابستگى به مال دنیا موجب بندگى انسان در برابرمادیات خواهد شد. زراندوزان هماره به ثروت خود وابستهاند وشیعیان واقعى با یاد خدا آرامش مىیابند.
حسابرسى خود
«حق على كل مسلم یعرفنا ان یعرف علمه فى كل یوم و لیلة على نفسه فیكون محاسب نفسه فان راى حسنه استزاد منها و ان راى سیئه استغفر منها، لئلا یخزى یوم القیمه»؛بر هر مسلمانى كه ما را مىشناسد، سزاوار است كه كردارش را در هر شبانه روز بر خود عرضه دارد و به محاسبه آنها بپردازد، تا اگر كار نیكى در آنها دید، برآنها بیفزاید و اگر كردار بدى در اعمال خود مشاهده كرد، از آنها توبه كند، تا دچار ذلت و خوارى روز قیامت نگردد.
اگر شیعیان ما استقامت كنند، فرشتگان دست در دست آنها مىگذارند، ابرهاى سفید(رحمت) برآنها سایه مىافكند، چون روز درخشنده و تابناك مىشوند، از زمین و آسمان روزى مىخورند و آنچه از خدا بخواهند، خداوند به آنها عطا مىكند.
ادامه مطلب
بعداز مدتها بالا و پایین بالاخره موفق به شروع بکار یک حرفه جدید شدم
و تا چند روز دیگه فروشگاه پوشاک بانوان را افتتاح می کنم
به امید موفقیت دراین کار
به تو توکل می کنم که توکل به تو بس است
یا حق
|
نام فارسي : هنري فورد | |
|
اين صنعتگر مشهور آمريكايي بيش از هر فرد ديگري براي ارائه روشهاي توليد انبوه صنعت نوين نقش داشته است. با به كارگيري چنين روشهايي استاندارد زندگي را ابتدا در ميان مردم كشور خود و درنهايت در تمام كشورهاي جهان به طور وسيع افزايش داد. فورد كه در «دير بورن» ميشيگان متولد شده بود هيچگاه به دبيرستان نرفت. او پس از خاتمه تحصيلات دبستاني به عنوان شاگرد ماشين كار در ديترويت به كار پرداخت. سپس تعمير كار و سرانجام استادكار شد. هنگامي كه در سال 1885 كارل بنز و گوتليب دايملر، هر كدام مستقل از ديگري، اتومبيل خود را اختراع كرده و روانه بازار كردند فورد جواني بيست و دو ساله بود. «كالسگه بدون اسب» خيلي زود توجه فورد جوان را به خود جلب كرد. در سال 1896 اولين اتومبيلي را كه خود طراحي كرده بود، ساخت اما علي رغم استعدادي كه داشت اولين و دومين اقدام او در كسب و كار با شكست مواجه گرديد. اگر فورد در چهل سالگي مرده بود اكنون از او تنها به عنوان مردي شكست خورده ياد ميشد. |
ادامه مطلب
الف:جذب مشتری
۱-با رفتاری قدرشناسانه و حاکی از سپاسگزاری آغاز کنيد
۲-تلاش کنيد افراد نالايق را برای کارتان آموزش ندهيد
۳-ارزيابی واقع گرايانه و سازمان يافته ای را انجام دهيد
۴-قضاوت نکنيد ، همه را بهترين فرض کنيد
۵-به آينه نگاهی بيندازيد(خوشتیپ کنيد(
۶-ظاهر محيط خود را ارزيابی کنيد
۷-نقش يک پژوهشگر را بازی کنيد (ساير حرفه ها و خدمات را نيز بررسی کنيد)
ب:فروش رقابتی
۸-موفقيتهای خود را به آگاهی عموم برسانيد
۹-شهروندی نمونه باشيد
۱۰-در جريان نظرها و درخواستهای تازه تجاری قرار بگيريد
۱۱- از تکنولوژيهای نوين ارتباطی بهره مند گرديد
۱۲-تلاش خود را برای شناختن مشتريهای دست اول به کار گيريد
۱۳-در حرفه خود فقط به ارائه کارت ويزيت اکنفا نکنيد
۱۴-در تبليغات خالق تصاوير و تصورها باشيد
۱۵-واحدهای خدماتی خود و يا محصولاتتان را در نمايشگاه و يا ويترين مغازه ای به نمايش بگذاريد
۱۶-نمايشگاه های کوچک و بزرگ تجاری را مورد ارزيابی قرار دهيد
۱۷-به نشر کتاب مبادرت ورزيد
۱۸- به مشتريان بالقوه خود آموزش دهيد
۱۹- نام حرفه خود را در کتاب اول بياوريد
۲۰-با مشاغل ديگر ادغام شويدتا زمينه فعاليت شما گسترش يابد
۲۱-کارکنان خود را خوب تربيت کنيد
۲۲-سو شهرت خود را بهبود بخشيد
۲۳- نشان دهيد که برای شما رضايت مشتری اهميت دارد
۲۴- اهدای پاداش برای جذب مشتری
ج: دعوت و ایجاد انگیزه
۲۵- به مشتری دائمی خود دفترچه تخفیف بدهید(مثل پیتزا ی2۲۲(
۲۶- روش خانه به خانه را بیازمائید (مثل بیمه ایران(
۲۷-با نامه مشتری خود را پیدا کنید
۲۸-فهرستی از مشتریان احتمالی ترتیب دهید
د: حفظ مشتریان تازه وارد
۲۹- انتظارات مشتريان را برآورده کنيد
۳۰-محصولات خود را با بسته بندی عالی عرضه کنيد
۳۱-اطلاع رسانی قوی داشته باشيد
۳۲-سرعت کار خود را افزايش دهيد (مانند Fast Foodها(
۳۳-قيمت خود را عادلانه تر کنيد
۳۴- اشانتيون بدهید (مانند عطر فروشیها(
۳۵-تسهيلات و خدمات پس از فروش بدهيد(مانند Nokia)
۳۶- نقاط برخورد شرکت و محصولاتش را با مشتری بشناسيد و انرا بهبود بخشيد
۳۷-نيازهای مشتری را پيش بينی کنيد
۳۸- تلاش کنيد مشتريان احساس کنند در خانه خودشان هستند
۳۹-امکان سلب مسئوليت را از فروشندگان را بررسی کنيد (قيمت را مقطوع کنيد(
۴۰- تمام پيشنهادات و انتقادها را پذيرا باشید
۴۱-از دفتر کارتان برای مشتريان خود محيطی دوستانه بسازيد
۴۲-عفت کلام داشته باشيد
۴۳- از کاربردهای تکنيکی تلفنی بهره مند شويد
ه: ايجاد شبکه ارتباطی
۴۴- از مشتريان قديمی خود کمک بگيريد
۴۵- کاری کنيد مشتريانتان برای شما تبليغ کنند
و: بازگرداندن مشتريان از دست رفته
۴۶-به سخن مشتريانی که نتوانسته اید جلبشان کنيید گوش دهيد
۴۷- از دست دادن مشتريان پر فيس و افده را شکست تلقی نکنيد
۴۸- پوزش بخواهيد
۴۹- برای مشتری توضيح دهيد که برايش چه کار کرده ايد
۵۰- این پرسش شگفت انگيز را که << برايتان چه خدمتی ميتوانم انجام دهم تا در حل مشکل به شما کمک رده باشم >> را از مشتری بپرسيد

تاريخچه شركت آي،بي،ام با نام تام واتسون آميخته است. او كه زماني فروشنده دوره گرد آلات موسيقي و چرخ خياطي بود، يكي از معتبرترين شركتهاي جهان را به وجود آورد.
تام واتسون در سال 1874 در مزرعه اي كوچك در ايالت نيويورك چشم به جهان گشود. او از اوان كودكي به حرفه پدرش كه چوب بري بود روي خوش نشان نداد. اما با ياري همان پدر، نخستين گام را در دنياي كسب برداشت. تام پس از اتمام مدرسه پيشنهاد پدر را براي ادامه تحصيل در رشته حقوق نپذيرفت و از اين جهت او را به شدت رنجاند. او به تدريس در مدرسه دهكده پرداخت، اما خيلي زود از اين كار هم خسته شد. اندكي بعد واتسون 18 ساله، حسابدار يك فروشگاه گوشت شد، براي فردي كه مي رفت روزي بنيانگذار يكي از بزرگترين شركت هاي چند مليتي شود، حسابداري يك مغازه قصابي كار خوشايندي به نظر نمي آمد. به علاوه او همانقدر از كار خود نفرت داشت، كه از كار فرمايش. بسيارند مردمي كه از فضاي كار خود نفرت دارند و از آن شكوه مي كنند، اما جسارت آن را ندارند كه براي تغيير چنين شرايطي، كوچكترين قدمي بردارند. به هر حال، تام واتسون از اين قماش افراد نبود. او مانند بسياري از همسالان خود به شغل فروشندگي جلب شد. تام آرزو داشت كه روزي به ثروت و دولت دست يابد، و تصور مي كرد كه با فروشندگي سيار مي تواند، به روياهاي خود جامه حقيقت بپوشاند.
به هر حال، اين شيوه زندگي در نظر او خيال انگيزتر و پرشورتر از كار يكنواخت حسابداري بود، بعلاوه او با اين كار فرصت مي يافت تا به نقاط تازه سفر كند و در هتل هاي گوناگون اقامت گزيند. در اين زمان، او با فروشنده اي دوره گرد به نام جورج كورن ول آشنا شد. كورن ول كه فروشنده دوره گرد ارگ و چرخ خياطي بود، از او خواست كه دستيارش شود. واتسون هم بيدرنگ تقاضاي او را پذيرفت. او با برخورداري اي چارچوبهاي ذهني مثبت و خوش بينانه خود، حرفه حسابداري را در تابستان سال 1982 رها كرد و در مسيري تازه قدم گذارد. او فكر مي كرد كه چنين كاري به هر حال بهتر از اين است كه در تمام روز اعداد و ارقام را پشت سر هم رديف كند. تصور او از اين حرفه خيالي فريبنده بود. مي پنداشت كه كار فروشندگي دوره گرد با حضور در رستوران ها مجلل و اقامت در هتل هاي زيبا و درجه يك توام است؛ اما در عمل حقايق تلخ و ناگواري را تجربه كرد كه با تصورات او كاملا مغايرت داشت. اگر چه هفته اي 10 دلار مي گرفت كه دو برابر درآمد قبلي او بود؛ اما ظاهرا كورن ول فراموش كرده بود كه به او بگويد محدوده كار آنها، محله هاي فقير نشين حاشيه شهر خواهد بود.در حقيقت كورن ول و شاگرد جوانش بايد ساكنان تهي دست حومه شهر را مجاب مي كردند كه از آنها ارگ و چرخ خياطي بخرند. با وجود اين واتسون اين كار فرصتي يافت تا فنون فروشندگي را كاملا آموخته و تجارب مفيد و ارزنده اي را بيندوزد. چه بسا فروشندگي ساده ترين شغل براي دستيابي به شهرت و موفقيت نباشد؛ اما بي ترديد قابل دسترس ترين آن است. تواناييهاي واتسون در زمينه فروشندگي كه از سالهاي نخستين حيات در وجودش پرورش يافته بود بي ترديد به او كمك كرد تا نردبان ترقي را به سرعت بپيمايد.
كورن ول تصميم گرفت كه كار خود را به عنوان يك فروشنده دروه گرد رها كند، اما واتسون به تنهايي به كار خود ادامه داد و درآمدش به هفته اي دوازده دلار افزايش يافت. او مدت يكسال از چنين درآمدي خوشحال بود تا اينكه دانست درآمد ساير فروشندگان از طريق كميسيون تامين مي شود، و تازه فهميد كه در تمام اين مدت فريب خورده است. آگاهي از اين موضوع غرور او را جريحه دار كرد. او بي درنگ دست از كار كشيد و با نخستين قطار راهي شهر بوفالو در ايالت نيويورك شد. آن روزها با دوران ركود و كسادي كار مقارن بود و به ندرت در بوفالو شغلي يافت مي شد. دو ماه به اين ترتيب گذشت و او همچنان بيكار بود. دلسرد و واخورده مي خواست به پدر و مادرش نامه بنويسد و از آنان تقاضا كند هزينه بازگشت از اين سفر را براي او بفرستند. اما ناگهان بخت يارش شد و كاري در زمينه فروشندگي چرخ خياطي در شركت "ويلر ويل كاكس" به او پيشنهاد شد. كارش در اين شركت دوام چنداني نيافت. اما در همین زمان فرصت يافت تا با مردي به ام.سي.بي بارون آشنا شود. اين مرد تاثير عميقي در او به جا گذارد. بارون فروشنده به دنيا آمده بود. او فردي خوش مشرب بود و با رفتار مودبانه و زبان شيرين خود، مشتريان را به شدت تحت تاثير قرار مي داد. به علاوه او به ظاهر خود مي رسيد و خوب لباس مي پوشيد. خلاصه اينكه او تمام خصوصيات يك فروشنده موفق را يك جا داشت و به همين دليل شركت او گوي سبقت را از شركت هاي رقيب ربوده بود. واتسون شخصيت ايده آل خود را در وجود بارون يافت. از اين رو وقتي چنين مشاور مجربي او را به كاري جديد دعوت كرد، دعوتش را بي درنگ پذيرفت و در حين كار اخلاق و رفتار وي را الگوي خود قرار داد. بارون هم واتسون را براي همكاري با خود كاملا شايسته مي دانست، چرا كه واتسون فردي پردل و جرات بود و شور و حرارت او براي كسب موفقيت احساسات هر كسي را بر مي انگيخت. به هر حال، واتسون تحت نظر بارون، تمام شگرد هاي هنر فروشندگي را آموخت.
سرگذشت واتسون از اين جهت جالب و آموزنده است كه ثابت مي كند هيچكس فروشنده پخته و كاركشته زاده نمي شود، بلكه تنها بايد به ابزار اشتياق مجهز باشد و خود را براي هرگونه تلاش آماده كند. واتسون چنان تحت تاثير بارون قرار گرفت كه رفتار و گفتار او را مو به مو تقليد مي كرد و تمام عبارات مهم و كليدي را كه بارون به هنگام داد و ستد به كار مي برد، تكرار مي كرد. رابرت سابل، واتسون را در كتاب خود چنين تصور كرده است: واتسون مانند هر فروشنده موفق، براي ظاهر خود اهميت زيادي قايل بود؛ او مي كوشيد تا با مشتريان پر و پا قرص، برخورد مناسب داشته باشد. در پس ظاهر دلپذير و رفتار دلچسب او، دنيايي تدبير نهفته بود. او از حالات و رفتار مشتري، نشانه هاي معني داري را در مي يافت و با سبك و سنگين كردن رفتار و گفتارش مي كوشيد كه به مشتري دست خالي از فروشگاه بيرون نرود. واتشون احساس مي كرد كه مشتريان طبقه متوسط از موهبت صداقت، فداكاري، صميميت و آداب پسنديده اي برخوردارند، و از همه مهمتر ظاهر و باطنشان يكي است. او نيز تصميم گرفت از چنين خصوصياتي پيروي كند. از اين رو به عنوان نماينده آگاه و خوش برخورد شركت، مشتريان را به شدت تحت تاثير قرار مي داد. او مي دانست كه چگونه با دقت به سخنان مشتري گوش دهد، چه موقع به او پيشنهاد كند و چه زماني شوخي كند. واتسون در تمام امور، جانب اعتدال و ميانه روي را برگزيد و درسش را به خوبي آموخت. به همين دليل، درآمدش به زودي از مجموع درآمد قبلي اش فراتر رفت.
" مردم مي گويند كه پول همه چيز انسان نيست. آري درست است پول همه چيز انسان نيست. اما وقتي با دست خالي قصد شروع كاري را در اين دنيا داريد به اهميت پول پي خواهيد برد."
واتسون با دريافت اولين حقوق خود اقدام به خريد يك دست لباس كرد. بارون قبلا به او گفته بود كه مي بايستي به ظاهر خود برسد تا هم بتواند با شخصيت جذابش در مشتريان نفوذ كند و هم ظاهر روستايي خود را با ظاهر شهر نشينان همرنگ و هماهنگ كند. در اين زمان، فروشگاههاي زنجيره اي به تدريج جاي خود را در آمريكا باز مي كردند. واتسون با مشاهده روند كار اين فروشگاهها، احساس كرد فرصت هاي بي نظيري در حال تكوين است و او نبايد چنين فرصت هايي را از دست بدهد. او همچنين احساس مي كرد كه مي تواند در دو جبهه به طور همزمان مبارزه كند. از اين رو بدون اينكه كار فروشندگي خود را رها كند، همه موجودي اش را روي هم گذاشت و يك مغازه قصابي در بوفالو داير كرد. واتسون قصد داست اگر موفق شود شعبه هايي در نقاط مختلف امريكا داير كند و اميدوار بود كه پس از چند سال "سلطان گوشت بوفالو" شود. او نخست افرادي را استخدام كرد و سپس براي اينكه همه چيز در غيابش تحت كنترل داشته باشد، ماشين حسابي را در اختيار صندوق دارش قرار داد كه تمام فروش روزانه را ثبت مي كرد. ظاهرا همه چيز بر وفق مراد بود به طوري كه واتسون تصور مي كرد عاقبت توانسته است راهي را به سوي توانگري بيابد؛ غافل از اينكه پايان شب سيه هنوز فرا نرسيده است.
يك روز صبح، بارون تمام پولهاي او را برداشت و گريخت. واتسون براي يافتن او همه جا را زير و رو كرد؛ اما تلاش او بي ثمر بود. او كه براي دومين بار در زندگيش فريب مي خورد، با خود سوگند ياد كرد كه ديگر هرگز فريب كسي را نخورد. اندكي بعد واتسون كار خود را در شركت بي.بي.ال از دست داد. گويي بدبياري نمي خواست از او دست بردارد. او به اندازه كافي پول نقد در اختيار نداشت، ناگزير فروشگاه قصابي خود را نيز در بوفالو تعطيل كرد. بر او معلوم شد كه اين فروشگاه نيز آنقدرها كه دل به آن بسته بود سودي نداشت. احساس مي كرد روياي سلطان گوشت بوفالو شدن، بيش از خواب و خيالي ريشخندآميز نبود. اما، تمام اين بد اقبالي ها كوچكترين خللي درعزم راسخش پديد نياورد. او لباسهاي شيك و زيبايي در اختيار داشت و اگر چه شريكش فريبش داده و اندوخته اش را تا شاهي آخر دزديده بود؛ اما شگرد هايي كه براي فروش از او آموخته بود، سرمايه خوبي براي موفقيت در كسب و کار به حساب مي آمد.
در سال 1895 آمريكا با بحران اقتصادي شديدي روبه رو بود. واتسون به سرعت مي بايستي براي خود كاري دست و پا مي كرد. او از اين تجربه ملال آور خود در فروشندگي درس ارزشمندي آموخت. از اين رو، قصد داشت در كارش از جسم و جان مايه گذارد. اعتماد به نفس او كوچكترين خدشه اي برنداشته بود. در حقيقت او مرحله آزمون و خطا را مي گذراند از اين رو هر گونه خطايي نه تنها از شور و اشتياقش نمي كاست بلكه براي او درس محسوب مي شد. واتسون همه چيز مغازه قصابي اش را فروخت. او به هنگام تحويل دادن ماشين حسابي كه از شركت ان.سي.آر كرايه كرده بود، از فرصت استفاده كرد و توانايي هاي خود را در فروشندگي به اطلاع جان رانج، مدير شركت رساند و تقاضاي كار كرد.
مدير شركت كه چندان تحت تاثير سخنان او قرار نگرفته بود، پيشنهاد او را نپذيرفت؛ اما واتسون تصميم گرفت كه به هر ترتيب ممكن در آن شركت كار كند و در برابر پاسخ "نه" مقاومت كند. او با قاطعيت تمام، موي دماغ آقاي مدير شد و بر پيشنهاد خود پاي فشرد. عاقبت رانج كه تحت تاثير استقامت او قرار گرفته بود، تصميم گرفت وي را به طور آزمايشي استخدام كند. به اين ترتيب واتسون يكي از اصول مهم و كليدي فروشندگي يعني نپذيرفتن كلمه "نه" را به عنوان پاسخ نهايي به كار برد.
وقتي او مي توانست تصميم مرد قاطع و يك دنده اي مثل رانج را تغيير دهد، بي ترديد قادر بود بر تصميم هزاران مشتري شركت تاثير بگذارد.
درباره اين اصل كمي بينديشيد: هر كسي، حتي افراد با اراده پولادين را مي توان تحت تاثير قرار داد و پاسخ منفي انها را به يك جواب مثبت صميمانه تبديل كرد.


